پسر پاییزی منپسر پاییزی من، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 20 روز سن داره
پسر بهاری منپسر بهاری من، تا این لحظه: 10 سال و 6 ماه و 3 روز سن داره

از تو برای تو مینویسم...

تاتی...تاتی.....و اولین بستنی

هووووووووررررررررررراااااااااااااا گل پسرم دیگه راه میره وای خدا شکرت.اصلا باورم نمیشه که گل پسریم راه افتاده.البته خیلی وقت بودکه میتونست راه بره ولی بیشتر چهار دست و پا میرفت اما الان ٢.٣روزه که توی خونمون با اون هیکل فسقلیش مدام راه میره.وای که چه لذتی داره وقتی از کنارم رد میشه ....وقتی راه میره و میاد توی اتاق پیشم....وقتی دستش رو میذاره روی شونم که بلند شه و دور اتاق تاتی کنه.... میخوام از خوشحالی جیغ بکشم.امشب خونه مادرجون هم کلی راه رفت.قربونش برم که داره مرد میشه وقتی راه میره برمیگرده پشت سرشو نگاه میکنه!!!!تغییر جهت میده!!!!زمین خ...
20 بهمن 1391

مسابقه وبلاگی:

سلام به همگی: مامان کوروش جان ومامان متین کوچولو لطف کردند و منو به مسابقه وبلاگی دعوت کرد.اینطور که من متوجه شدم باید سه دلیل ساخت وبلاگم رو اینجا بنویسم و از سه تا دوستای نی نی وبلاگی خودم هم بخوام که اینکار رو انجام بدن .حالا جایزش چی هست خودم هم نمیدونم  . حالا بریم سراغ دلایل ساخت وبلاگ من: ١.عشق بیش از حد به پسرم: دوست دارم تمام اتفاقات کودکی پسرم و احساسات مادرانه ای که طی مراحل رشد او تجربه میکنم تا همیشه زنده باشد و در آینده محمدم با خواندن انها بفهمد چه مراحلی را طی کرده و مادرش چه احساساتی را تجربه کرده تا او  بزرگ بشود. ٢.انتخاب بهترینها : آشنا شدن با مادرهای د...
18 بهمن 1391

عکسهای یکشنبه 15 بهمن91

دیروز صبح بابایی اومد دنبالمون و مارو برد خونشون و ما تا ساعت ٩شب پیششون بودیم و بعد اومدیم خونه خودمون پیش بابا فرهاد.منم یه سری عکس از شیطونیهایی که خونه مامانی کردی گرفتم: اول دوتا از عکسهاتو با دایی میذارم و در ادامه مطلب عکسهای اون روز رو با توضیحات کامل........ عکسهای بامزه جوجه رو از دست ندیداااااا *اولین عکسها مربوط میشن به آب خوردن جنابعالی بالیوان.که برای اولین بار بدون اینکه لباسهاتو خیس کنی به تنهایی آب خوردی.....(آبش خیلی کم بود ) **دومین سری عکسها هم بازی کردن شما با دایی رو نشون میده.که با دستات سر دایی رو خم میکردی و یقه لباسشو بالا میزدی و میخندیدی. جوجه:بذارید ببینم مارک لباس دا...
17 بهمن 1391

شهربازی

سلام پسر قشنگم.چند روز پیش برای اولین بار باهم رفتیم شهربازی....... از محیط شهربازی خوشت اومده بود و با دقت به همه جا بخصوص چراغها و نی نی ها نگاه میکردی.ولی وقتی سوار وسایلی که برای سنت مناسب بود شدی خیلی ترسیدی و گریه کردی. ما هم شمارو زودتر از اینکه تایم وسایل بازی تموم شه . پیاده کردیم تا غصه نخوری .اینم چندتااز عکسات توی شهر بازی......... بقیه عکسها در ادامه مطلب   ...
16 بهمن 1391

آتلیه

  محمدم امروز بعد از ظهر رفتیم آتلیه و کلی عکسای قشنگ انداختی.وااااای که من عکساتو توی دوربین میدیدم و ذوق مرگ میشدم.باورم نمیشد این پسر خوشگله نفس من باشه.وقتی عکسات آماده بشن میذازم توی وبلاگت عزیزکم.(ولی عکس گرفتن از پسر شیطونی مثل شما هم نهایت درد سره. ) عاشق شیطونیاتم ...
15 بهمن 1391

پسر شیطون من

سلام عزیز دلم.پسرک قشنگم.الهی مامان فدای شیطنتات بشه دیشب طبق هر پنجشنبه رفتیم خونه مادرجون و شما حسابی آتیش سوزوندی .دیشب بابافرهاد اداره کار داشت و شب خونه نیومد .ماهم بعداز خونه مادرجون  با بابایی و مامانی رفتیم خونشون و شما هم از بس شیطونی کرده بودی.توی ماشین خوابت برد وتا 6 صبح خوابیدی ساعت 6 که بیدار شدی من رفتم برات شیر بیارم.وقتی برگشتم دیدم خوابیدی روی زمین و داری زیر تخت دایی رو نگاه میکنی ومیخندی .منم اومدم ببینم چی توجه شما رو جلب کرده که با یک توپ روبرو شدم . (شب مادوتا توی اتاق دایی خوابیدیم).فدات بشم که عاشق توپ بازی هستی پسرکم . بعد از یک ساعت تلاش بی وقفه اینجانب ...
14 بهمن 1391