پسر پاییزی منپسر پاییزی من، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 21 روز سن داره
پسر بهاری منپسر بهاری من، تا این لحظه: 10 سال و 6 ماه و 4 روز سن داره

از تو برای تو مینویسم...

بودنت نهایت آرزویم است

از تو ...با عشق تو...و برای تو مینویسم... برای تو که تمام وجودم شدی،تویی که به من نام مادر بخشیدی و شدی بود و نبودم.نمیدانم این نوشته ها را میخوانی یانه؟!؟!نمیدانم که موقع خواندنشان در چه سن و حس و حالی هستی؟؟!!نمیدانم ان روز من هستم یا نه!!!ولی بدان که این حرفها دل نوشته های من به توست،شاید بماند یادگاری از من برای تو...تمام شب و روزم در تو خلاصه میشوند و با تو میگذرانم روز بروز زندگیم را...با خنده هایت میخندم،از شادیت شاد میشوم،از بازیهای کودکانه ات انرژی میگیرم و سعی میکنم تا میتوانم با تو بچگی کنم،با قصه و شعر و بازی و هزار کلک دیگر به تو غذا میدهم گاهی میخوری و خیالم راحت میشود و گاه هیچ کلکی کارساز نیست و موفق نمیشوم و در دلم غصه ...
4 اسفند 1392

محمدم داره بزرگ میشه

چندهفته است که محمدم شبها تنها توی اتاق خودش میخوابه و این کار طی مراحل زیر انجام میشه: **محمدم مسواک میزنه و با مامانش میره توی اتاق،محمد توی تختش میخوابه و مامان کنار تخت روی صندلی میشینه و با محمد در مورد خاطرات مورد علاقش:فروشگاه و ماهی فروشی،نی نی و مهمونی و... صحبت میکنه،محمد:فلیبا بوس...دست بوس...اون یکی...پا بوس...اون یکی...لپ بوس...اون یکی و منم باید ببوسمش و پسرم بعد هر بوس بهم میگه:ممنون.محمد:زیل پتو.باید پتو رو بندازم رویش بطوریکه سرتا پای پسرک زیر پتو باشه(در این مواقع یا اقا گاوش رو برده زیر پتو یا باید من دوتا دستاشو توی دستم بگیرم و براش لالایی بخونم)بعد محمد میگه:اقا گاو رو دعوا کن نمیذاره من بخوابم و من گاو رو دعوا میک...
4 اسفند 1392

عکسها و توضیحات دوسال و یک ماهگی

محمدم جایخی یخچال خونه مامانی و بابایی رو برداشته و داخلش نشسته و میگه:دایی جون بیب بیب بازی کنیم.  جویند همه هلال و من ابرویت*گیرند همه روزه و من گیسویت* از جمله این دوازده ماه تمام*یک ماه مبارک است آن هم،رویت* ***ادامه عکسها در ادامه مطلب***   وقتی توی اشپزخونه مامانی رفتیم با این صحنه مواجه شدیم(دست گل محمد) هدیه پایان سال اول من که مامانم یادگاری نگه داشته بود و محمد با دیدنش آواز نی نی بده و سر داد و در آخر نی نی رو کچل و به سطل زباله تحویل داد. کلماتی که محمدتا دوسال و یک ماهگی میتونه بخونه و اشکال هندسی که نامشون رو بلده::   ...
5 بهمن 1392

نه گفتن به کودک دو تا سه ساله

مدتی میشه که هر حرفی به محمد میزنم ازش کلمه:نه ،،،، رو میشنوم و از هر کاری که منعش میکنم هیچ اثری نمیبینم جز لجبازی!!!پسرک از صبح که از خواب بیدار میشه روی مبلها هست تا شب موقع خواب.البته کارهایی که روی مبل انجام میده جالبه!!!کشیدن برق تلفن،خاموش و روشن کردن چراغها،ایستادن روی دسته مبل و تهدید به انداختن خودش ،تکان دادن با شتاب تابلوها،کندن نوارهای دور مبل،کندن سنگهای مبل، بیرون کشیدن تشکهای مبل،گیر کردن بین مبلها و گفتن(الفتم)بر وزن و معنی نیفتم! خلاصه که من هیچ جور حریف پسرک نمیشم وهر بار با عصبانیت و کلافگی بهش میگم:نکن،و محمد با یک نگاه به من دوباره کار خودش رو تکرار میکنه و یک جورایی میتونم بگم لجبازی میکنه.بعضی مواقع که از ...
5 بهمن 1392

دلم گرفته

دلم عجيب گرفته است،وهيچ چيز نه اين دقايق خوشبو ، که روي شاخه ي نارنج مي شود خاموش نه اين صداقت حرفي ، که در سکوت ميان دو برگ اين گل شب بوست نه هيچ چيز مرا ازهجوم خالي اطراف نمي رهاند و فکر مي کنم که اين ترنم موزون حزن تا به ابدشنيده خواهد شد . سهراب سپهری ...
30 دی 1392

داستان پسر بزهکار

هر روز سوار اتوبوس تندرو مي‌شوم و از يك مسير حركت مي‌كنم. به سر و صدا و شلوغي محيط عادت كرده‌ام و بعضي وقت‌ها حتي در اين اوضاع و احوال، چرت كوتاهي مي‌زنم. در شلوغي داخل اتوبوس، نفس آدم‌ها به هم نزديكتر است؛ احساس‌شان را نمي‌دانم. در اين فضاي كوچك و بسته، مردم مجبورند به هم نزديك شوند اما چهار چشمي مواظب خودشان هستند. آن روز طبق معمول در قسمتي از مسير، در اتوبوس خوابم برده بود كه ناگهان نوري به چشمم خورد و بيدارم كرد. وقتي چشم باز كردم ديدم پسري پريشان احوال، تيغ موكت بري در دست دارد. انعكاس نور خورشيد از همان تيغ بود كه مرا بيدار كرد. پسر ناشناس تازه‌كار بود و وقتي مي‌خواست كيف يك مسافر ...
22 دی 1392