تعطیلات(شهادت حضرت محمد .امام حسن.امام رضا)

عزیزکم از خستگی زیاد ساعت12 شب لالا کرد.محمدم امشب از ماشین که پیاده شدیم برای اولین بار دست مامانشو گرفت و از پارکینگ تا جلوی در خونمون رو خودش راه اومد و با اینکه فقط یک دستشو گرفته بودم .اصلا زمین نخورد.

دیروز صبح خونه مامانی بودیم که محمد من یاد گرفت بگه چسب و چسب رو شناخت.هر وقت هم میریم خونه مامانی و بهش میگم باب اسفنجی کجاس ؟به در اتاق دایی (که باب اسفنجی بهش چسبیده)نگاه میکنه و میخنده.ماهم باب اسفنجی رو میدیم دستش .محمد هم سریع نگاه میکنه به مامانی و با خنده باب اسفنجی رو تکون میده .یعنی:( برام شعرشو بخون .منم باب اسفنجی رو برقصونم.)مامانم هم براش میخونه:عاشق آب این تپلی باب اسفنجی/نداره دوستی به این خوبی.باب اسفنجی/باب اسفنجی شلوار مکعبی (البته من تا همین حدشو که نوشتم بلدم )که محمد من عاشق جمله آخرشه(شلوار مکعبی)اینم باب اسفنجی و دوستش پاتریک.


دیروز بعداز ظهر خونه عمه مامانی روضه بود و ما رفتیم.اولش گل پسر ما نشست و بادقت همه جارو نگاه کرد .بعد تصمیم گرفت که بره یه چرخی بزنه که با مخالفت مامانش مواجه شد و شروع کرد به جیغ زدن که با کلی بازی و شوخی آقا رو ساکت کردیم.امادوباره پسر ما مداح رو با صدای آوازش همراهی میکرد.وقتی هم که چراغا رو خاموش میکردن .به هر چراغی که خاموش میشد نگاه میکرد و میگفت:آمپ.آمپ. چراغ آخر هم که خاموش شد .زد زیر گریه که چرا برقهارو خاموش کردن(که فکر کنم دلیلش عشق بیش از حد به لامپ بود).منم محمد آقارو برداشتم و رفتیم توی اتاقی که چراغش روشن بود.که با دیدن لامپ اتاق چنان ذوقی کرد که انگار دنیا رو بهش دادن.دوباره چند تا آمپ گفت و از توی اتاق به بیرون نگاه میکرد و همراه صدای مداح میخوند و سینه میزد(عزاداریت قبول باشه جوجه من).بعد از تموم شدن عزاداری هم پسرمون با جیغ و داد بهم تفهیم کرد که از اتاق بریم بیرون.و همونجا بود که علاقه بیش از حد محمدم به شله زرد کشف شد.بعد از اینکه شله زردشو خورد .رفت توی بغل مامانی(مامان من)نشست که چندتا از اقوام خداحافظی کردن که برن.که این پسر بداخلاق من فکر کرد منم با انها رفتم .چشمتون روز بد نبینه .....که زد زیر گریه و جیغو....چه اشکی میریخت بچم دلم کباب شد.با اینکه اومد بغلم بازم گریه میکرد .تا مجبورمون کرد بیاییم خونه و این گریه ادامه داشت تا توی ماشین که میخواست توی بغل من باشه ولی من داشتم رانندگی میکردمو.......خلاصه اینکه گل پسرم توی ماشین از خستگی خوابش برد و تا رسیدیم خونه مامانی و 2ساعتم اونجا خوابیددر آخر به زور پسرمون رو بیدار کردیم تا بریم خونه مامان نیر.

اونجا هم که رفتیم کار پسرمون شیطونی بود و بس.اولش یه ذره برای مامان نیر و عمه هاش راه رفت و بعدش شروع کرد به کار خرابی.نزدیک 10دقیقه هم پیش مامان نیرش نشست و باهاش بازی کرد.فقط همین 10دقیقه آروم بود.بعدش هم که عمو حمیدو زن عمو و نگار اومدن.تا من نگار رو بغل کردم .محمد که بغل زن عموش بود به من نگاه کرد و قیافشو غصه دار کرد و خودشو انداخت توی بغلم.به باباشو عمه هاشم حساس شده بود.نگار خوشگل منم یه سوت دستش بود که مامانش داد دست محمد و محمد منم برای اولین بار سوت زد (اولش زنعمو زد بعد محمد یاد گرفت آروم سوت زد).چند دقیقه بعد ما سوت رو از محمد گرفتیم و دادیم به نگار .تا اینکه محمد داشت راه میرفت خورد زمین و گریه کرد اون وقت دیدم نگار جون سوتشو آورده میگه بده به محمد(الهی زن عمو فدات شه که اینقدر خانم و با سخاوتی.خیلی دوست دارم نگار قشنگم .دست کوچولوت درد نکنه


)که محمد هم وقتی سوت رو گرفت دیگه ساکت شد.آخر کاری هم اینقدر نق نق کرد تا رفتیم خونمون.

عزیزم حس میکنم دلیل بیتابی و بیقراریهات دندونات باشه.آخه دستتو زیاد توی دهنت میکنی و آب هم زیاد از دهانت میریزه. هم توی خواب ناراحتی هم وقتی بیداری.غذا هم که نمیخوری.این روزا خیلی اذیت میشم.هم از بس شما غصه میخوری و نق نق میکنی.هم ناراحتم برات که درد داری.
پسر گلم.انشالله زودتر دندونات در میان و راحت میشی.خیلی دوست دارم.
20 دی که سال پدربزرگ عزیزت بود.به خاطر سردی هوا شما خونه مامانی موندی .این چند تا عکس هم برای همون شبه:






تعطیلات(شهادت حضرت محمد .امام حسن.امام رضا) 
