پسر پاییزی منپسر پاییزی من، تا این لحظه: 7 سال و 11 ماه و 12 روز سن داره
پسر بهاری منپسر بهاری من، تا این لحظه: 3 سال و 6 ماه و 25 روز سن داره

از تو برای تو مینویسم...

عکسهای جامانده سال 1392

پسرم عادت داره موقع خواب عروسکهاشو بغل کنه و بخوابونه،رفته بودم براش ی عروسک بگیرم،از بین اون همه عروسک قشنگ و رنگارنگ یه عروسک کوچولو انتخاب کردو بوسش کرد و من هم بخاطر انتخابش همون رو براش خریدم، توی مغازه همه حواسش به ماشینها و هواپیماها بود،به هر حال پسر دیگه!! این هم از عکس عروسک که اسمش شده گلی، هم پیش محمد میخوابه هم باید همه غذاهای محمد رو تست کنه. امشب محمد خواب بود و دست منم روی دستش بود،تا دستم رو برداشتم،با حالت ترسیده داد زد و گفت:فلیبا کجا میلی? منم بوسیدمش و بهش گفتم همینجام عزیزم،پسرکم هم دوباره خوابید. یه سری عکس هم توی موبایل دایی بود که مال سال 1392 هست ،اونها رو هم برات میذارم. *این عکس برای اون وقتهاس...
25 اسفند 1392

نمک نمک....نمک خودم!

محمد با رکابی زیر دکمه ای تو خونه بود،موبایل من هم دستش،موبایل رو کرده بود توی زیر پوشش..موبایلم رفته بود پایین جلوی پوشکش.بهش گفتم:موبایل مامان کو? به پوشکش دست زدو گفت: توی عوضمه!!! *محمد: فلیبا شل بخون... من:شعر چی بخونم ?....محمد:ایکی بخون...پیاز بخون...علوسک بخون،خاله بخون من:محمد برام شعر بخون.....محمد:چی بخونم?....من:ماهی بخون....محمد:بلد نیستم ماهی بخونم.   *لباس نو براش خریدم تنش میکنم.میگه:خیلی قشنگه،زیاد قشنگه،مبارک باشه،برم بابازوته ببینه   *باباش میره بیرون،میگم ماست بخر،وقتی برمیگرده محمد میگه:ماست کجاس? همچین پسر نابغه ای داریم ما!   *لواشک دادم دستش شبیه مثلث کنده شده بود،میاره بمن نشو...
21 اسفند 1392

حال و هوای بهار 93

امروز بیست اسفند 92 بود،امسال هم داره تموم میشه،کم کم داره بوی عید میاد،این رو میشه با قدم زدن تو خیابون با دیدن ماهی های قرمز کوچولو توی تنگهای زیبا ، سبزه های خوشرنگ روبان زده  ، تخم مرغهای تزیین شده که کنار خیابونها میفروشن فهمید،میشه با ایستادن کنار پنجره و نفس عمیق کشیدن بوی بهار رو حس کرد،یادمه کوچیک که بودم عاشق عید بودم،چیدن هفت سین و سفر و عیدی هایی که می گرفتم،برام خیلی شادی آور بود،بی هیچ غم و غصه ایی انتظار تحویل سال رو میکشیدم،اما الان بزرگ شدم ،زن شدم، مادر شدم، دیگه مثل بچگی هام از دیدن ماهی های قرمزی که سر کوچمون میفروشن شاد نمیشم ،نمیدنم چرا?! شاید دنیای آدم بزرگها اینجوریه! ! از وقتی بزرگ شدم انگار سالها هم سریعتر میگ...
20 اسفند 1392

پسرک ضعیف و لاغر من

پسر قشنگم الهی مامان فدات بشه که بخاطر سرماخوردگی ،اینقدر ضعیف و لاغر شدی.تا کوچکترین مخالفتی باهات بکنیم سریع جیغ میزنی و گریه میکنی و سرو صدا راه می اندازی.من همیشه خوشحال بودم که تو صبور و آرومی،ولی این چند روزه خیلی بیقرار شدی.امشب خونه مادر جون تا فهمیدی همه دارند تلویزیون نگاه میکن ،جیغ زدی و سرو صدا راه انداختی.فدات بشم مامانی میدونم همه اینها بخاطر ضعف بدنت هست.خدارو شکر حالت بهتره.باید بهت بیشتر رسیدگی کنم و مواد تقویتی بهت بدم تا دوباره قوی قوی بشی،مامان عاشق دست و پاهای کوچولوته جیگر من
9 اسفند 1392

دوشنبه 5 اسفند 92

اندر احولات این روزهای ما سرماخوردگی شدید هر سه تاییمون بود،دیشب اومدیم خونه مامانی تا ازمون مراقبت کنن زودتر خوب بشیم.پنج روزه که مریض شدیم و با اینکه دکتر رفتیم روزبروز بدتر شدیم،من هم که بخاطر بدقلقی های محمد موقع خواب، شبانه روز بیدار بودم و اصلا نمیتونستم به خودم رسیدگی کنم تا دیشب که حالم شدید بد شد و تصمیم گرفتم بیام خونه مامانم که بخاطر استراحتی که از دیشب کردیم همگی رو به بهبودیم. پسرم سه ماهی میشه که کل کارتهای بالا بالای مقدماتی رو بلده. محمد من از روزی که بدنیا اومد تا حالا هر شب با لالایی مامانش میخوابه، پسرکم تا الان داروهاشو فقط با سرنگ میخوره.تا دو سالگی ابمیوه و ... رو هم فقط با سرنگ میخورد و شیشه شیرش فقط متعلق...
6 اسفند 1392

محمدم داره بزرگ میشه

چندهفته است که محمدم شبها تنها توی اتاق خودش میخوابه و این کار طی مراحل زیر انجام میشه: **محمدم مسواک میزنه و با مامانش میره توی اتاق،محمد توی تختش میخوابه و مامان کنار تخت روی صندلی میشینه و با محمد در مورد خاطرات مورد علاقش:فروشگاه و ماهی فروشی،نی نی و مهمونی و... صحبت میکنه،محمد:فلیبا بوس...دست بوس...اون یکی...پا بوس...اون یکی...لپ بوس...اون یکی و منم باید ببوسمش و پسرم بعد هر بوس بهم میگه:ممنون.محمد:زیل پتو.باید پتو رو بندازم رویش بطوریکه سرتا پای پسرک زیر پتو باشه(در این مواقع یا اقا گاوش رو برده زیر پتو یا باید من دوتا دستاشو توی دستم بگیرم و براش لالایی بخونم)بعد محمد میگه:اقا گاو رو دعوا کن نمیذاره من بخوابم و من گاو رو دعوا میک...
4 اسفند 1392

عکسها و توضیحات دوسال و یک ماهگی

محمدم جایخی یخچال خونه مامانی و بابایی رو برداشته و داخلش نشسته و میگه:دایی جون بیب بیب بازی کنیم.  جویند همه هلال و من ابرویت*گیرند همه روزه و من گیسویت* از جمله این دوازده ماه تمام*یک ماه مبارک است آن هم،رویت* ***ادامه عکسها در ادامه مطلب***   وقتی توی اشپزخونه مامانی رفتیم با این صحنه مواجه شدیم(دست گل محمد) هدیه پایان سال اول من که مامانم یادگاری نگه داشته بود و محمد با دیدنش آواز نی نی بده و سر داد و در آخر نی نی رو کچل و به سطل زباله تحویل داد. کلماتی که محمدتا دوسال و یک ماهگی میتونه بخونه و اشکال هندسی که نامشون رو بلده::   ...
5 بهمن 1392

نه گفتن به کودک دو تا سه ساله

مدتی میشه که هر حرفی به محمد میزنم ازش کلمه:نه ،،،، رو میشنوم و از هر کاری که منعش میکنم هیچ اثری نمیبینم جز لجبازی!!!پسرک از صبح که از خواب بیدار میشه روی مبلها هست تا شب موقع خواب.البته کارهایی که روی مبل انجام میده جالبه!!!کشیدن برق تلفن،خاموش و روشن کردن چراغها،ایستادن روی دسته مبل و تهدید به انداختن خودش ،تکان دادن با شتاب تابلوها،کندن نوارهای دور مبل،کندن سنگهای مبل، بیرون کشیدن تشکهای مبل،گیر کردن بین مبلها و گفتن(الفتم)بر وزن و معنی نیفتم! خلاصه که من هیچ جور حریف پسرک نمیشم وهر بار با عصبانیت و کلافگی بهش میگم:نکن،و محمد با یک نگاه به من دوباره کار خودش رو تکرار میکنه و یک جورایی میتونم بگم لجبازی میکنه.بعضی مواقع که از ...
5 بهمن 1392

خداحافظ شیشه

پسرکم بخاطر تولد زود هنگامش و وزن کم مجبور به خوردن شیر خشک شد.پسرک تا پنج ماهگی از شیر مادر و شیر خشک با هم تغذیه میکرد و بعد از پنج ماهگی شیر خشک رو انتخاب کرد و وابسته به شیشه شیر شد.تا یک سال و دو سه ماهگی فقط شیر خشک و بعد از آن شیر پاستوریزه و شیر خشک هر دو باهم استفاده میشد، که بخاطر علاقه ایشان به شیر خشک که از آن بعنوان /سی شصت/یاد میکردند(از نوزادی هر وقت پیمانه های شیر رو داخل آب جوش میریختم بلند بهش میگفتم :سی.شصت.نود....که خودش هم یاد گرفت)بیشتر شیر خشک مورد استفاده قرار میگرفت. یک ماه مانده به دوسالگی کم کم وعده های شیر پاستوریزه زیاد و زیادتر شد تا اینکه محمد خان در سن دو سال و یک هفتگی آخرین وعده شیر خشک خود را میل نمودند و ...
18 دی 1392