پسر پاییزی منپسر پاییزی من، تا این لحظه: 7 سال و 11 ماه و 12 روز سن داره
پسر بهاری منپسر بهاری من، تا این لحظه: 3 سال و 6 ماه و 25 روز سن داره

از تو برای تو مینویسم...

سفر نامه بابلسر اسفند 92

قند عسلم سلام، بابا فرهاد چند روز مرخصی داشت و ما یکدفعه تصمیم گرفتیم بریم شمال! یکشنبه صبح11 اسفند حرکت کردیم و چهارشنبه 14اسفندبرگشتیم . این چهار روز فوق العاده بود و به هر سه تاییمون خیلی خیلی خوش گذشت.مخصوصا به پسرک نازم که این بار تو سفر متوجه همه چیز میشد و براش کلی خاطره انگیز بود. *محمد باغ وحش رفت و حیوونها رو نگاه کرد،از بین تموم حیوونها عاشق شیر شده بود و دوست داشت فقط شیر رو نگاه کنه،آخرش هم با گریه از آقا شیره جداشد،اونجا طوطیهایی که ازاد بودن رو دید و دم یکیشون رو محکم کشید اقا خرس رو دید و به من گفت:اقا خرسه سبزی میخوره،کاهو میخوره. *پسرم کنار دریا رفت و برامون تعریف میکرد:دریا ماهی داره،ممتو (محمد)میخوله،دریا...
17 اسفند 1392

ما برگشتیم

سلام به پسر عزیزم که با وجودش گرمابخش زندگیم شده. عزیز مامان ما٢٨ فروردین چهارشنبه حدودا ساعت٣ بعد از ظهربه سمت مشهد حرکت کردیم و شب رو بابلسر خوابیدیم وپنجشنبه صبح از بابلسر به طرف مشهد رفتیم و شب به مشهد رسیدیم و یکشنبه ساعت ٤(ساعت ٤صبح دوشنبه)به خونه برگشتیم. سفر فوق العاده ای بود و به هممون حسابی خوش گذشت.فقط بابایی از دست شما در امون نبود چون تا از ماشین پیاده میشدیم میرفتی بغل بابایی و پیش هیچ کس نمیرفتی!!!(مثلا من و فرهاد مامان باباتیم ). **فقط پسرک من از اولین شب سفر تب کردی و نذاشتی مامان تا صبح بخوابه و خدارو شکر صبح سرحال بودی اثری از تب تو وجودت نبود.ولی دوباره شب بعد و شب بعدو... کلا هر شب توی سفر تب داشتی و ...
9 ارديبهشت 1392

باز هم سفر...

سلام به گل پسر ناز خودم... گلم اون روزایی که تو بدنیا اومده بودی و تو بیمارستان بودی.بابایی(بابای من)کلی نذر امام رضا کرد و از امام رضا خواست که با نوه گلش که شما باشی .سفر بعدی رو بره و نذرهاشو ادا کنه.....از اون روزا یکسالو 4ماه میگذره و شما تا حالا دوبار با مامان و بابا  مشهد رفتی .واینبار بابایی برای ادای نذرش مارو به سفر مشهد مهمون کردن و کلی خوشحالمون کردن.امروز تا دو/سه ساعت دیگه حرکت میکنیم...بابایی دستت درد نکنه... قربون امام رضا برم که چندبار مارو طلبیده تا به زیارتش بریم.... گلم این سفر رو  برای شما و ادای نذرهایی که برای شما شده میریم.و خدا رو هزاران بار شکر که جواب دلهای شکسته ما رو داد.امیدوارم در پناه...
28 فروردين 1392

سفر به مشهد 1 الی 5 اسفند91

دوباره سلام.... ماسه شنبه ساعت ٧ صبح به سمت مشهد حرکت کردیم و شنبه ساعت ١٢ شب به خونمون رسیدیم.سفر بسیار خوبی بود و خیلی خیلی بهمون خوش گذشت... محمد گلم توی این سفر یاد گرفت بگه مامان....وای که چه احساس شیرین و  قشنگیه یاد گرفت بگه:بدو .بدو.بدو.(با آهنگ مخصوص خودش) به نگار خوشگلمون هم میگفت:گا ا (محمدم خیلی نگار کوچولو رو دوست داشت و میخواست همش پیش نگار باشه) توی سفر به زن عموش هم خیلی وابسته شدو دوست داشت بغلش باشه و با اینکارش حسابی زن عموش روخسته  کرد.زن عمو خسته نباشید دستتون درد نکنه.. نگار خوشگلمون هم کلی برامون شیرین زبونی کرد...وااااای که این دختر چقدر بانمک حرف میزد.با اون صدای قشنگ ...
8 اسفند 1391
1