پسر پاییزی منپسر پاییزی من، تا این لحظه: 7 سال و 11 ماه و 12 روز سن داره
پسر بهاری منپسر بهاری من، تا این لحظه: 3 سال و 6 ماه و 25 روز سن داره

از تو برای تو مینویسم...

شیرین زبون

عشق کوچولوی من سلام... این روزا درگیر امتحانات هستم و کمتر میتونم باهات بازی کنم.شرمندم مامانی! شیطونک شیرینم عاشق حرف زدن بامزه ات هستم.جمله هایی میگی که اصلا باورم نمیشه سه سالته.چندتا از کارهای بانمکت رو مینویسم. *عکس العملهایی که موقع دیدن نی نی عمو حمید از خودت نشون دادی... 1.من کیارش رو بغل کرده بودم و راه میبردم،اومدی بهم گفتی:دیگه جا نداری منو بغل کنی. 2.مامان نیر بهت گفت :میخوای ی خواهر یا برادر داشته باشی؟با عصبانیت گفتی:این حرفارو نزن، اینجوری نگو. 3.کیارش تو بغلم بوداومدی یواش بهم گفتی:چرا بغلش کردی؟بزارش زمین. راستی یاد حرف بامزه نگار افتادم.روز اولی که داداشیش اومده خونه،گفته:ما بچه میخواستیم چکار؟؟؟ ...
27 دی 1393

خدایا شکرت

ﯾﻪ ﺭﻭﺯﺍﯾﯽ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯿﻤﻮﻥ ﻫﺴﺖ،ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﺍﺗﻔﺎﻕ  ﺧﺎﺻﯽ ﻧﻤﯽ ﺍﻓﺘﻪ ... ﻣﺎ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﺍ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﺗﮑﺮﺍﺭﯼ ...ﺧﺴﺘﻪ ﮐﻨﻨﺪﻩ !!... ﻭﻟﯽ ﺣﻮﺍﺳﻤﻮﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺘﻮﻧﺴﺖ ﺍﺗﻔﺎﻗﺎﯼ ﺑﺪى تو اين روزا  بيفته که روزى صد بار دعا کنى کاش همون روزا بازهم تکرار بشن....  ﺧﺪﺍﯾﺎﺍﺍﺍﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺭﻭﺯﺍﯼ ﺗﮑﺮﺍﺭﯼ اما بى مصيبت ات ....هزاران بار  ﺷﮑــــــــــــــــﺮﺕ ...
3 دی 1393

یادش بخیر...

یــــادش به خیــــر آن بــوی بـــاران قــدیمـــی آن شـــــــــــمعــدانی ها و گلدان قدیمی بوی پــــــدرهایی که بابا مانده بودند بوی همان آب و همان نان قدیمی بوی خوش آغوش گرم مادرانه امنیت چین دار دامان قدیمی یـــــــــادش به خیر آن چاشتــــــــــی های پف آلـــــود بوی پنیـــــــــــر و نــــــــان و ریحــــان قدیمـــــی چای همیـــــــــــــــشه حاضــــر مادر بزرگـــــم آن کرســـــی و آن حوض و ایوان قدیـــــمی یـــــادش به خیر آن قهــــرهای کودکانه چشمان غمگین و پشیمان قدیمی شیرینی آن آشتی های دوباره بوسیدن روی رفیقان قدیمی یــــــــــادش به خیــــر آن لحظه های خوب رفته ای کــــــــ...
3 دی 1393

بعضی ها

بعضی ها؛ شبیه عطر بهارنارنج هستند در کوچه پس کوچه های پیچ در پیچ دلت، نفس میکشی... آنقدر عمیقند؛ که عطر بودنشان را مي تواني تا آخرین ثانیه ی عمرت؛ در وجودت ذخیره کنی... بعضی ها؛ شبیه ماهی قرمز کوچکی هستند که افتاده اند در تنگ بلورین روزگارت؛ جانت را با جان و دل در هوایشان؛ تازه میکنی... بعضی ها؛ آرامش مطلقند؛ لبخندشان... تلالو برق چشمانشان؛ صدای آرامشان... اصلِ کار، تپش قلبشان... انگار که یک دنیا آرامش را به وجودت تزریق میکند ... و آنقدر عزیزند؛ آن قدر بزرگند که میترسی نباشند و تو بمانی و یک دنیا حسرت... بعضی ها؛ بودنشان... همین ساده بودنشان... همین نفس کشیدنشان؛ ...
3 دی 1393

مادر که باشی

مادر که باشی گاهی انقدر نخوابیدی که چشمانت هنگام شیر خوردن نوزادت روی  هم میرود و ناگاه چشم باز میکنی و میبینی فقط چند ثانیه ای گذشته و تو باز هم  از ترس خفه نشدن کودکت از خواب پریده ای... مادر که باشی گاهی آنقدر نرم میشوی که وقتی نیمه شب برای چندمین شب که  کودک 5 ماهه ات از خواب برمیخیزد و با چشمان بسته و خواب آلوده گریه که نه جیغ و  ناله میزند.کمی صبر میکی اما به ناگاه می شکنی و میباری پا به پای کودکت... مادر که باشی گاهی پاهایت برایت حکم دست هایت را دارند وقتی کودک گریانت در آغوش توست و لحظه ی نمیتوانی از او دست بکشی و کاری انجام بدهی  وسیله ای که لازم داری با دست پا بر میداری... مادر که باشی گاهی...
3 دی 1393
1