پسر پاییزی منپسر پاییزی من، تا این لحظه: 7 سال و 11 ماه و 12 روز سن داره
پسر بهاری منپسر بهاری من، تا این لحظه: 3 سال و 6 ماه و 25 روز سن داره

از تو برای تو مینویسم...

دلم گرفته

دلم عجيب گرفته است،وهيچ چيز نه اين دقايق خوشبو ، که روي شاخه ي نارنج مي شود خاموش نه اين صداقت حرفي ، که در سکوت ميان دو برگ اين گل شب بوست نه هيچ چيز مرا ازهجوم خالي اطراف نمي رهاند و فکر مي کنم که اين ترنم موزون حزن تا به ابدشنيده خواهد شد . سهراب سپهری ...
30 دی 1392

داستان پسر بزهکار

هر روز سوار اتوبوس تندرو مي‌شوم و از يك مسير حركت مي‌كنم. به سر و صدا و شلوغي محيط عادت كرده‌ام و بعضي وقت‌ها حتي در اين اوضاع و احوال، چرت كوتاهي مي‌زنم. در شلوغي داخل اتوبوس، نفس آدم‌ها به هم نزديكتر است؛ احساس‌شان را نمي‌دانم. در اين فضاي كوچك و بسته، مردم مجبورند به هم نزديك شوند اما چهار چشمي مواظب خودشان هستند. آن روز طبق معمول در قسمتي از مسير، در اتوبوس خوابم برده بود كه ناگهان نوري به چشمم خورد و بيدارم كرد. وقتي چشم باز كردم ديدم پسري پريشان احوال، تيغ موكت بري در دست دارد. انعكاس نور خورشيد از همان تيغ بود كه مرا بيدار كرد. پسر ناشناس تازه‌كار بود و وقتي مي‌خواست كيف يك مسافر ...
22 دی 1392

خداحافظ شیشه

پسرکم بخاطر تولد زود هنگامش و وزن کم مجبور به خوردن شیر خشک شد.پسرک تا پنج ماهگی از شیر مادر و شیر خشک با هم تغذیه میکرد و بعد از پنج ماهگی شیر خشک رو انتخاب کرد و وابسته به شیشه شیر شد.تا یک سال و دو سه ماهگی فقط شیر خشک و بعد از آن شیر پاستوریزه و شیر خشک هر دو باهم استفاده میشد، که بخاطر علاقه ایشان به شیر خشک که از آن بعنوان /سی شصت/یاد میکردند(از نوزادی هر وقت پیمانه های شیر رو داخل آب جوش میریختم بلند بهش میگفتم :سی.شصت.نود....که خودش هم یاد گرفت)بیشتر شیر خشک مورد استفاده قرار میگرفت. یک ماه مانده به دوسالگی کم کم وعده های شیر پاستوریزه زیاد و زیادتر شد تا اینکه محمد خان در سن دو سال و یک هفتگی آخرین وعده شیر خشک خود را میل نمودند و ...
18 دی 1392

شیرین تر از عسل

بزرگ شدن محمد رو این روزها بخوبی حس میکنم.عکس العملهاش،رفتارهاش،جمله ها و شعرهایی که میخونه همه تغییر کردن.در کل میتونم بگم یک مرحله دیگه از بچگی اش رو طی کرده.وقتی بهش اخم میکنم با توجه نگاهم میکنه و میاد بغلم میکنه و میگه بوس بوس،بعد بهم میخنده و تا بهش نخندم از پیشم نمیره.ولی تا بهش بخندم میره سراغ کاری که میکرده چند تا شعر و لالایی و اعداد رو تا شش حفظ کرده.ولی خیلی کم پیش میاد شعرو کامل بخونه من اول بیتهاش رو میگم و اون آخرهاشو. جواب سوالهای علمی مامانشو میده"محمد شب که میشه آسمون چه رنگیه?محمد:سیاه...من:هوا چی میشه ؟محمد:تاریک...من:صدای چی میاد?محمد:گوگه....ترس...تورس...هاپو....هاپ...هاپ...هاپ.... یک قصه هم در مورد گنجشک که بهش میگه ت...
16 دی 1392

درسهای زندگی

.مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر.           .اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را  قطع کن.           .هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو " می دانم چه حالی داری "  چون در واقع نمی دانی.   .یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و  اقبال است.           .هیچوقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است. خودش این را می داند.           .از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه  استفاده بهینه از حیات همین است. &n...
15 دی 1392

بابت خستگیهایم

من هم یک مادرم.مادری که عاشق فرزند خودشه.مادری ک حاضره از تمام خواسته های خودش بگذره برای آرامش و آینده فرزندش.من یک مادرم که شبهای زیادی بالای سر فرزندش بیدار بوده، من مادری هستم که یک عطسه کوچولو از پسرش کل دلشو میلرزونه،من یک مادرم که با وسواس خاصی رفتار و کارها وخوراک و ....بچه اش رو دنبال میکنه....من هم مادرم !!!هم یک انسان!!!گاهی خسته ام و کم حوصله.گاهی پرخاشگر میشوم و عصبی،گاهی ناراحتم ونگران !خب...همه اینها ک گفتم خصلتهای آدمیست.همیشه که شاد و پرانرژی نیستم.همیشه نمیتونم بخندم و پا به پای تو بازی کنم.محمدم اگر بعضی وقتها سرت داد میزنم یا دعوات میکنم.منو ببخش.خدا میدونه ک حاضرم بدترین دردهارو تحمل کنم تا تو یک سوزن به دستت نخوره.محمد...
14 دی 1392

پسرم دوستت دارم

پسرکم سلام،دو شب بود ک خونه مامانی رفته بودی و پیشم نبودی.اندازه یک سال دلم برات تنگ شد.برای سروصدات برای شیطنتهات،برای شیرین زبونیهات،برای عطر تنت،....هر وقت از مامانی میپرسیدم میگفت سراغمو نمیگیری. فقط وقتی با تلفن باهم حرف میزدیم دوست نداشتی قطع کنی و تا من میگفتم خداحافظ.ناراحت میشدی....مامانی میگفت:بعد از قطع تلفن چندبار اسممو میبردی و بعد سرگرم بازی میشدی....الهی فدات بشم ک شب آخر دلت برای مامان تنگ شده و ساعت یک نیمه شب از خواب بیدار شدی و با گریه میگفتی:فریبا و در آخر با غصه خوابیدی گلکم همون شبی ک دلتنگ مامان شدی،شب یلدا بود.ما خونه مامان نیر بودیم و جای تو بسیار خالی و اسباب کنجکاوی شما فراهم بود... محمدم من اونشب با دیدن نگار حسا...
3 دی 1392

پیشرفتهای گفتاری رفتاری تا دو سالگی2

*بلندترین جمله ای ک تاحالا گفته:تاب تاب عباسی...خدامنو نندازی *حفظ کردن شعرها و لالایی هایی ک شنیده و هم خوانی کردن قسمتهای مورد علاقش(در حد کلمه های بین شعر) *حرف زدن کامل و گفتن جملات...استفاده از فعلهای مناسب *تلفظ درست اکثر کلمات *صمیمی تر شدن محمد با مامانم.جدیدا مریمی صداش میکنه...مریمی می می(بحالت شعر میخونه) *هر وقت چیزی میخواد میگه: بده بچمو... (ما میگیم بده به بچم.خودش هم یاد گرفته) *مثلث و مربع و ستاره و قلب رو میشناسه. *براس ادمک میکشم.دست و پاو موهاشو خودش براش میکنه(در مکان مناسب خودش) *بعضی اوقات همه اسباب بازیها و وسایلی رو ک روی زمین افتاده.جمع میکنه *پاستیل.بستنی.تیرامیسو.شکلات.نخودچی کشمش.شیر.شیرینی.تنقل...
1 دی 1392

تولد یک سالگی جوجمون

محمد جان امسال تولدت رو حدود سه هفته زودتر در تاریخ18 ابان 91 برگزار کردیم.چون  روز تولدت در ماه محرم بود. عمه ناهید کارهای تزیین اتاق رو بعهده گرفت و اینم از نتیجه زحمتاش.(دستش درد نکنه) و عکس بعدی هم کیک تولدت و یکسری از عکسای اون روز.......... عزیزدلم روز تولدت حدود شصت نفر مهمون داشتیم.مهمونی خیلی خوبی بود .به من که خیلی خوش گذشت .امیدوارم مهمونامونم همین نظر رو داشته باشن.همشونم کلی زحمت کشیده بودن و یه عالمه کادوهای قشنگ برات اورده بودن.با تشکر از تک تکشون. .انشاالله همه ساله باشی پسرکم ...
1 دی 1392
1