پسر پاییزی منپسر پاییزی من، تا این لحظه: 7 سال و 11 ماه و 12 روز سن داره
پسر بهاری منپسر بهاری من، تا این لحظه: 3 سال و 6 ماه و 25 روز سن داره

از تو برای تو مینویسم...

آخرین پست سال1391

قداست ایران...بلندی دماوند اصالت نوروز...قدرت آرش...شرافت کاوه غیرت بابک...نجابت مازیار...زیبایی شیرین...عشق فرهاد شکوه جمشید...عمرپرسپولیس...منش کوروش...پندار نیک...گفتار نیک...کردار نیک را در این نوروز سپید برای شما آرزو میکنم *************************************** محمد در نوروز٩١ محمد در نوروز٩٢ ***************************** عزیزم حالا که رو به آسمون کردی بادل پاکت در این ساعات پایانی سال ١٣٩١ از خدا بخواه : شفا بر بیماران...مغفرت بر رفتگان عزت برعمر...صحت بر وجود...برکت بر رزق وفا بر مهر...ثبات بر عشق...عافیت بر زندگی آرامش بر خواب.....آسایش بر بیداری.... و ...
30 اسفند 1391

آخرین شب سال 91

پسر قشنگم سلام: الان شما توی اتاقت لالا کردی و مامان هم کمی فرصت پیدا کرد تا بیاد آخرین مطالب رو در سال ٩١ برات تایپ کنه..امروز ٢٩ اسفند ماه بود (البته الان ساعت حدود٢ بامداد ٣٠اسفند هست امسال سال کبیسه بود )و ی روز فوق العاده پر مشغله برای من.... توی این مدت از دست شیطونی شما نرسیده بودم هیچ کاری کنم .تا اینکه امروز مامانی و بابایی شما رو پیش خودشون نگه داشتند تا من خونه رو برای عید اماده کنم و الان هم فوق العاده خسته ام .فردا صبح هم ساعت ٨ نوبت آرایشگاه دارم تا ابروهامو بردارم... یه خبر خیلی بد هم اینکه اخرش شیطونیهات کار دستمون داد و سه روز پیش که مامان داشت کارهاشو میکرد یه دفعه شما کمد کناری میز تلویزیون رو انداختی روی خود...
30 اسفند 1391

سرما خوردگی+کارها و حرفهای جدید

عسلم سلام: هفته پیش همین روزا بود که کمی حالت سرماخوردگی داشتی و شدید سرفه میکردی.و یک شب که حالت خیلی بد بود تا نصفه شب بیدار بودی و حسابی کلافه شده بودی...تا خوابت میبرد نمیتونستی نفس بکشی و با غصه از خواب بیدار میشدی.....که یکدفعه یه سرفه خیلی بد کردی و منم سریع بغلت کردم و بردمت دستشویی که اونجا بالا اوردی و الهی من فدات بشم که همونجا توی بغلم از خستگی زیاد خوابت برد و وقتی من صورتتو میشستم هم بیدار نشدی......مامانی اینقدر برای تو و مظلومیتت گریه کردم.... میخواستم توی تختت بخوابونمت که ترسیدم  نتونی نفس بکشی یا تب کنی و من متوجه نشم...بخاطر همین چند شب کنار هم خوابیدیم ..... (خدارو شکر تب نکردی و الان هم خیلی بهتری .فقط ک...
25 اسفند 1391

تولد نگار و این روزهای محمد

سلام به جوجه خوشگل و شیطون خودم که از همه دنیا بیشتر دوسش دارم.....از دست شما وروجک شیطون یک هفته نتونستم برات پست جدید بذارم و الان با یه عالمه خبرای جدید اومدم: ***اولین خبر مربوط میشه به پنجشنبه ١٧ اسفند که برای نگار کوچولو تولد گرفتن. قربونت برم که از اول تا اخر مهمونی شیطونی کردی و حسابی مامانو کلافه کردی....میخواستی تزیینات اتاق رو بکنی...بادکنکارو برداری....به بشقاب میوه مهمونها حمله میکردی.....و وسط سالن قدم میزدی...و من بیچاه هم باید دنبال شما راه میرفتم تا خدایی نکرده بلایی سر خودت نیاری و نتیجه یک لحظه غفلت من این بود که شما رو از روی میز تلویزیون در حال کشیدن سیمهای برق پیدا کردن.... (البته اون موقع من شمارو به بابا سپ...
22 اسفند 1391

جوجه مستقل من

میمیرم اگر دلت پر از غم باشد یا چشم تو میزبان شبنم باشد پاییز و بهار را به هم میدوزم یک نخ اگر از پیرهنت کم باشد محمدم امشب سومین شبی هست که شما تنها توی اتاق خودت میخوابی . الهی من فدای تو بشم که هیچ اذیتی برای مامان نداشتی و خیلی راحت قبول کردی که جدا بخوابی   عزیزم بی نهایت دوستت دارم خنده های تـــو ،  آرزوهـــای مـن انـد  بخــند ؛  تا برآورده شوند ... ...
13 اسفند 1391

اولین شب جدایی

عسلکم سلام.الان که دارم این پست رو تایپ میکنم.ساعت 2و نیم شبه و شما تازه خوابیدی.امشب خانواده بابافرهاد اومده بودن خونمون و دایی علی ات هم به عشق عمو فرزادت اومده بود تا  با هم بازیهای کامپیوتری(فوتبال)بکنند.عمه ناهید هم زحمت کشیده بودو برات یه توپ بادی خیلی بزرگ اورده بود .که شما خیلی خوشت اومد و تا آخر شب که بخوای بخوابی باهاش بازی کردی. **امشب دایی خونمون خوابید و من ازش خواستم توی اتاق پیش شما بخوابه و  من توی اتاق خودمون بخوابم.امشب اولین شبی هست که میخوام توی اتاقت بدون من بخوابی. ایشالا از فردا شب هم تنها میخوابی.خیلی نگرانم که میخوام تنهات بذارم.ولی دوست دارم مستقل باشی و بدون هیچ ترسی تنها بخوابی.جدیدا حس میکنم د...
11 اسفند 1391

سفر به مشهد 1 الی 5 اسفند91

دوباره سلام.... ماسه شنبه ساعت ٧ صبح به سمت مشهد حرکت کردیم و شنبه ساعت ١٢ شب به خونمون رسیدیم.سفر بسیار خوبی بود و خیلی خیلی بهمون خوش گذشت... محمد گلم توی این سفر یاد گرفت بگه مامان....وای که چه احساس شیرین و  قشنگیه یاد گرفت بگه:بدو .بدو.بدو.(با آهنگ مخصوص خودش) به نگار خوشگلمون هم میگفت:گا ا (محمدم خیلی نگار کوچولو رو دوست داشت و میخواست همش پیش نگار باشه) توی سفر به زن عموش هم خیلی وابسته شدو دوست داشت بغلش باشه و با اینکارش حسابی زن عموش روخسته  کرد.زن عمو خسته نباشید دستتون درد نکنه.. نگار خوشگلمون هم کلی برامون شیرین زبونی کرد...وااااای که این دختر چقدر بانمک حرف میزد.با اون صدای قشنگ ...
8 اسفند 1391

ما هم میریم زیارت...

امروز بعدازظهر حدود ساعت ٨ بعد از اینکه فرهاد با همکارش صحبت کرد.با خوشحالی گفت که مرخصی اش جور شده و ماهم میتونیم بریم زیارت...........منم تند تند دارم کارامو میکنم که ساعت ٦ صبح حرکت کنیم.خدای بزرگ شکرت                                          دوستای گلم....فعلا.بای                            &nb...
1 اسفند 1391
1