پسر پاییزی منپسر پاییزی من، تا این لحظه: 7 سال و 11 ماه و 12 روز سن داره
پسر بهاری منپسر بهاری من، تا این لحظه: 3 سال و 6 ماه و 25 روز سن داره

از تو برای تو مینویسم...

خدایا شکرت

ﯾﻪ ﺭﻭﺯﺍﯾﯽ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯿﻤﻮﻥ ﻫﺴﺖ،ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﺍﺗﻔﺎﻕ  ﺧﺎﺻﯽ ﻧﻤﯽ ﺍﻓﺘﻪ ... ﻣﺎ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﺍ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﺗﮑﺮﺍﺭﯼ ...ﺧﺴﺘﻪ ﮐﻨﻨﺪﻩ !!... ﻭﻟﯽ ﺣﻮﺍﺳﻤﻮﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺘﻮﻧﺴﺖ ﺍﺗﻔﺎﻗﺎﯼ ﺑﺪى تو اين روزا  بيفته که روزى صد بار دعا کنى کاش همون روزا بازهم تکرار بشن....  ﺧﺪﺍﯾﺎﺍﺍﺍﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺭﻭﺯﺍﯼ ﺗﮑﺮﺍﺭﯼ اما بى مصيبت ات ....هزاران بار  ﺷﮑــــــــــــــــﺮﺕ ...
3 دی 1393

یادش بخیر...

یــــادش به خیــــر آن بــوی بـــاران قــدیمـــی آن شـــــــــــمعــدانی ها و گلدان قدیمی بوی پــــــدرهایی که بابا مانده بودند بوی همان آب و همان نان قدیمی بوی خوش آغوش گرم مادرانه امنیت چین دار دامان قدیمی یـــــــــادش به خیر آن چاشتــــــــــی های پف آلـــــود بوی پنیـــــــــــر و نــــــــان و ریحــــان قدیمـــــی چای همیـــــــــــــــشه حاضــــر مادر بزرگـــــم آن کرســـــی و آن حوض و ایوان قدیـــــمی یـــــادش به خیر آن قهــــرهای کودکانه چشمان غمگین و پشیمان قدیمی شیرینی آن آشتی های دوباره بوسیدن روی رفیقان قدیمی یــــــــــادش به خیــــر آن لحظه های خوب رفته ای کــــــــ...
3 دی 1393

بعضی ها

بعضی ها؛ شبیه عطر بهارنارنج هستند در کوچه پس کوچه های پیچ در پیچ دلت، نفس میکشی... آنقدر عمیقند؛ که عطر بودنشان را مي تواني تا آخرین ثانیه ی عمرت؛ در وجودت ذخیره کنی... بعضی ها؛ شبیه ماهی قرمز کوچکی هستند که افتاده اند در تنگ بلورین روزگارت؛ جانت را با جان و دل در هوایشان؛ تازه میکنی... بعضی ها؛ آرامش مطلقند؛ لبخندشان... تلالو برق چشمانشان؛ صدای آرامشان... اصلِ کار، تپش قلبشان... انگار که یک دنیا آرامش را به وجودت تزریق میکند ... و آنقدر عزیزند؛ آن قدر بزرگند که میترسی نباشند و تو بمانی و یک دنیا حسرت... بعضی ها؛ بودنشان... همین ساده بودنشان... همین نفس کشیدنشان؛ ...
3 دی 1393

مادر که باشی

مادر که باشی گاهی انقدر نخوابیدی که چشمانت هنگام شیر خوردن نوزادت روی  هم میرود و ناگاه چشم باز میکنی و میبینی فقط چند ثانیه ای گذشته و تو باز هم  از ترس خفه نشدن کودکت از خواب پریده ای... مادر که باشی گاهی آنقدر نرم میشوی که وقتی نیمه شب برای چندمین شب که  کودک 5 ماهه ات از خواب برمیخیزد و با چشمان بسته و خواب آلوده گریه که نه جیغ و  ناله میزند.کمی صبر میکی اما به ناگاه می شکنی و میباری پا به پای کودکت... مادر که باشی گاهی پاهایت برایت حکم دست هایت را دارند وقتی کودک گریانت در آغوش توست و لحظه ی نمیتوانی از او دست بکشی و کاری انجام بدهی  وسیله ای که لازم داری با دست پا بر میداری... مادر که باشی گاهی...
3 دی 1393

شیرینی زندگی من

سلام عزیز دلم.امروز میخوام از شیرین زبونیهاو شیرینکاریهات بنویسیم. 1.اسم بیشتر ماشینها رو بلدی و هر وقت بیرون میریم ماشینهایی رو که اسمشون رو بلد نیستی رو میپرسی و اونهایی رو هم که بلدی خودت میگی.مثل:رانا.ام وی ام.پراید.دویست و شش.سمند.پژو .وانت.امبولانس.ماشین اتش نشانی.ماشین پلیس.... 2.شناختن چراغ راهنمایی و چراغ خطر.و معنی سبز و قرمز و زرد چراغ راهنمایی.همیار پلیس کوچولوی من به ایستادن پشت چراغ قرمز خیلی حساسی. 3.خیلی دوست داری بدونی کلمات مختلف به انگلیسی چی میشن. و بیشتر کلمات رو میپرسی!مثلا:ماهی به انگلیسی میشه؟؟ و کلمات زیادی رو به انگلیسی بلدی .مثل:ماهی.کوسه.نهنگ.لاک پشت.موز.سیب.اب.توت فرنگی.هندوانه.و.... 4.وقتی یه متن ر...
30 آذر 1393

کوتاهى مو در سه سال و 18 روزگى

پنجشنبه 27 آذر ماه حدود ساعت 4 و نيم بعد ازظهر خونه مامانى بوديم که تصميم گرفتم ببرمت آرايشگاه و موهاتو کوتاه کنم.بعد از گرفتن چند عکس از موهاى خوشگلت به کمک بابايى و مريمى دوتايى باهم به آرايشگاه اقاقيا کوچه کنارى خونه مريمى رفتيم و موهاى بلندت رو کوتاه کرديم.توى آرايشگاه هم مثل همه جاهاى ديگه باورشون نميشد که پسر باشى و کلى ازت خوششون اومد و باهات بازى کردن.چيزى که برام جالب بود اسم آرايشگر بود که هم نام من بود و جالتر اينکه خود آرايشگرت گفت که يک پسر 9ساله به اسم شايان داره که موهاى اون هم توى کوچيکى بلند ميکرده و همه فکر ميکردن دختره.تا اينکه پسرش بزرگ ميشه ميگه ميخوام برم آرايشگاه مردونه موهامو پسرونه بزنم...وقتى موهاى شمارو کوتاه ميکرد...
30 آذر 1393

دوقدم مانده که پاییز به یغما برود

  دو قدم مانده که پاییز به یغما برود این همه رنگ ِ قشنگ از کف ِ دنیا برود هرکه معشوقه برانگیخت گوارایش باد...... دل ِ تنها به چه شوقی پی ِ یلدا برود؟  گله هارابگذار! ناله هارابس كن! روزگارگوش ندارد كه تو هي شِكوه كني! زندگي چشم ندارد كه ببيند اخم دلتنگِ تو را... فرصتي نيست كه صرف گله وناله شود! تابجنبيم تمام است تمام!! مهرديدي كه به برهم زدن چشم گذشت.... ياهمين سال جديد!! بازكم مانده به عيد!! اين شتاب عمراست ... من وتوباورمان نيست كه نيست!! ***زندگي گاه به كام است و بس است؛ زندگي گاه به نام است و كم است؛ زندگي گاه به دام است و غم است؛ چه به كام و  چه به ...
28 آذر 1393

حرفهای مادرانه

روزهای دوشنبه از صبح تا ساعت 6 کلاس دارم، شما هم خونه مریمی میمونی تا بیام دنبالت.حدود ساعت 7 و نیم میرسیم خونه.بعضی شبها مثل امشب انقدر خسته ای که ساعت 8 شب میخوابی.تا دیدم اینقدر خسته ای شامت رو اوردم که تا خوابت نرفته بهت بدم.ولی قاشق پنجم بود ک توی بغلم خوابت برد و لقمه غذا توی دهنت نجویده مونده بود.بوست کردم،صدات کردم تا لقمه ات رو قورت دادی. بابا بغلت ر و گذاشتت توی تختت.منم خیلی خسته ام ولی خوابم نمیبره،بابا تا الان داشت برنامه 90 رو نگاه میکرد و حدود 5 دقیقه است که خوابیده.خیلی دوستون دارم. میدونی گلم من خیلی از زندگیم راضیم خدا همه چیزای خوب رو بهم داده، ی پسر دسته گل،شوهر خوب،پدر و مادر مهربون،سلامتی و دل خوش.چیزی از اینا مهمتر ت...
25 آذر 1393

سومین سالگرد بودنت گلباران

                عروسک قشنگم *رویای رنگارنگم واسه چشات باهرچی*غول و پری میجنگم امروز هوا دوباره حس قشنگی داره*نم نم عشق و مستی از آسمون میباره تولدت مبارک ای گل گلدون من*هزار سال زنده باشی بسته به تو جون من وقتیکه از در میای شکوفه ها وا میشن*قناریهای عاشق مست و هم آوا میشن هرجا بری فرش میشم هرچی بخوای من میشم*اگه قابل بدونی رها از این تن میشم این هدیه تولد پیشکش چشمای تو*نازگل زیبای من چشام زیر پای تو پسر قشنگم ! آغاز بودنت مبارک... عکسها در ادامه مطلب محمدم امسال تولدت 6 آذر ماه پنجشنبه شب خونه مامانی و بابایی بود.شام هم پیتز ا دادن.دستشون درد نکنه. مهمو...
9 آذر 1393