از تو برای تو مینویسم...

                       Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers    

در گذرگاه زمان.گردش خاطره ها.خیمه شب بازی دهر.با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد.عشقها می میرند،رنگهارنگ دگر میگیرند.

و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ....دست ناخورده بجا میمانند.

زندگی را برایت زیبا میسرایم ولحظه های تکراری و بیقرارش را مرور نمیکنم.روزهایت به رنگ ترانه های پرشکوه بهاری بادوامواج پرخروش آینده درسازآرامش وجودت ساکت و خاموش باد.

امید آنکه همواره در اوج خوشی باشی  




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 27 دی 1393 | 2:42 AM | نویسنده : fariba |

سامان کوچولو پسر عمه ناهید ***پنجم دیماه ۱۳۹۵ 

عکسهای دیگه سامان جون تا امروز..

 شیدا جون دختر عمه هما *** 7فروردین 1395  

عکسهای دیگه شیدا جون تا امروز

و این هم عکس دوتا خوشگلا باهم




[ موضوع : خاطرات سال 94-96]
تاريخ : شنبه 5 فروردين 1396 | 3:39 AM | نویسنده : fariba |

نازنینم سلام 

دوباره مامان تنبل شروع کرد به نوشتن😢 

واااای که چقدر بابت تاخیرم معذرت میخوام گلم. ولی بهم حق بده که این مدت خیلی درگیر بودم. الان ساعت سه نیمه شب هست امشب پنجم فروردین ماه ۱۳۹۶ . و من بعد از مدتها شروع میکنم به نوشتن برای پسرک .مادرم نوشتن وبلاگ فرصت لازم داره که متاسفانه من این مدت درگیر بودم و فرصت لازم رو‌نداشتم. دانشگاه رفتن و پاس کردن درسها با دوتا پسر بچه شیطون خیلی سخته.البته من هم خیلی سهل انگاری کردم که حتی خبر بارداری و بدنیا اومدن جوجه دوممون رو هم توی وبلاگت نزاشتم. شرمندتم پسری

شهریورماه سال ۱۳۹۴خدا بهم قشنگترین هدیه تولد رو داد و فهمیدم که قراره برای بار دوم طعم شیرین مادرشدن رو بچشم.شما گل پسر هم وقتی فهمیدی نی نی توی راه داریم خیلی خیلی خوشحال شدی و آرزو میکردی که خدا بهت برادر بده که همونجور که دوست داشتی شد و در تاریخ ۲۶ فروردین ماه ۱۳۹۵ امیرحسین کوچولو بدنیا اومد و خانواده شاد ما چهارنفره شد😍😍😍😍

 

 

 




[ موضوع : خاطرات سال 94-96]
تاريخ : شنبه 5 فروردين 1396 | 3:05 AM | نویسنده : fariba |

بچه هامون مسافرند💔💔💔 حتما بخونید 💔💔💔
یه روزی میاد که جای خالیشون تو اتاق بد جور حس میشه ..
یه روزی میاد که دلتون برای صداش تنگ بشه ..
یه روزی میاد که آرزو کنی بغلش کنی .. 
یه روزی میاد که دلت برا ریخت و پا شاش تنگ میشه..
یه روزی میاد که دوست داری تا صبح پیشت بخوابه و 
تو بوش کنی و تا صبح نگاش کنی..
اونوقت میگی ..
چه زود بزرگ شد..
اونوقت میگی ..
چقدر عجله داشتم برا بزرگ شدنش ..
اونوقت میگی کاش کوچیک بود..
اونوقت میگی ..
اگه کوچیک بود ..
بیشتر بغلش میکردم ..
بیشتر میبوسیدمش ..
بیشتر باهاش  بازی میکردم ..
میذاشتم گاهی تو تخت من بخوابه ..
اون وقتی که صدام میکرد و من سرم تو دنیای مجازی بود..
نمیگفتم ، مگه نمیبینی دستم بنده ..
اونوقت که دنیای مجازی رو همه دنیام کردم ..
نمیدونستم همه دنیام داره از تنهایی کارتون میبینه ..
نمیدونستم همه دنیام دلش میخاد باهاش بازی کنم ..
نمیدونستم همه دنیام ، دنیاش منم ..
نمیدونستم همه دنیام تو فصل پاییز دلش میخاد رو برگهای خشک پا بزاره و بدوئه. .
من به خاطر دنیای مجازی و تکنولوژی دنیای کودکی بچم رو ازش گرفتم ..
کاش هنوز بچه بود ..
امروز دستش رو میگرفتم و 
باهم روی برگهای خشک ..
قدم میزدیم ..
اون میگفت :مامان ..
من میگفتم : جاااانم..
.
.
اشک نریز .. 
اون اینجاست ..
هنوز بچه هست ..
بلند شو و برو دنیای کودکیش رو ..
زنده کن ..💖💖💖💖💖💖




[ موضوع : زنگ تفریح***]
تاريخ : شنبه 14 آذر 1394 | 5:31 AM | نویسنده : fariba |

تقدیم به فرزندم

زود بزرگ نشو مادر. کودکیت را بی حساب می خواهم و در پناهش جوانیم را !

زود بزرگ نشو فرزندم

قهقهه بزن ، جیغ بکش ، گریه کن ، لوس شو ، بچگی کن ، ولی زود بزرگ نشو تمام هستی ام .

آرام آرام پیش برو ، آن سوی سن وسال هیچ خبری نیست گلم. هرچه جلوتر می روی همه چیز تـندتر از تو قدم بر می دارد. حالا هنوز دنیا به پای تو نمی رسد از پاکی . الهی هرگز هم قدمش نشوی هرگز! همیشه از دنیای ما آدم بزرگ ها جلوتر باش ، یک قدم ، دو قدم ، ولی زود بزرگ نشو مادر.

آرام آرام پیش برو گلم. آنجا که عمر وزن می گیرد دنیا به قدری سبک می شود که هیچ هیجانی برای پیمودنش نخواهی داشت.

آن سوی سن و سال خبری نیست . کودکی کن ، از ته دل بخند به اداهای ما که برای خنداندنت دلقک میشویم ، بزرگ که شدی از نگاه دلقک ها گریه ات می گیرد می دانم .
عزیزترینم، فرزندم، من مادرت هستم...
هیچ کس مرا مجبور به مادری نکرد،
من به اختیار مادر شدم تا بدانم معنی بیخوابیهای شبانه را،
تا بیاموزم پنهان کردن درد را پشت حجمی از سکوت؛
تا بدانم حجم یک لبخندکودکانه ات میتواند معجزه زندگی دوباره ام باشد؛
من نه بهشت می خواهم نه آسمان و نه زمین،
بهشت من زمین من و زندگیم نفس های آرام کودکی توست؛
من هیچ نمیخواهم هیچ،
هیچ روزی به من تعلق ندارد،همه ساعتها و ثانیه های من تویی
 ومن دست کودکیت را میگیرم تابه فردای انسانیت برسانم که این رسالت من است
 بر تو وهیچ منتی ازمن بر تو وارد نیست که من با اختیار به عشق تو را به این دنیا آورده ام.




[ موضوع : دلنوشته های مادر برای تو]
تاريخ : دوشنبه 26 مرداد 1394 | 11:48 PM | نویسنده : fariba |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

فقط برای پسرم....




ادامه مطلب

[ موضوع : خاطرات سال 1394]
تاريخ : يکشنبه 21 تير 1394 | 2:33 AM | نویسنده : fariba |

خوشا آن کس که نیکی حاصل اوست

پیاپی عشق یزدان در دل اوست

خوشا آن کس که بعد ترک دنیا

بهشت جاودانی منزل اوست

 

بابا جون،پدربزرگ مادری بابافرهاد خیلی خیلی مرد بزرگ و مهربونی بودن،محمدم هروقت میرفتیم خونه شون کلی باهات بازی میکردن ،توپ بازی و ....توی حیاط دهاتشون هم شما رو سوار گاری میکردن ک خیلی خوشت میومد.باباجون ی مومن واقعی بودن و همچنین خیلی مظلوم..باباجون چند ماه قبل از عید تصادف کردن و بعد گذشت چند ماه تونستن دوباره راه برن ،همه ما خوشحال بودیم از اینکه باباجون حالشون خوب شده ولی یکدفعه توی خونه حالشون بد شد و با اورژانس ب بیمارستان رفتن و دیگه ب خونه برنگشتن.

وقتی رفتی خونشون و عکس باباجون روی  دیوار  دیدی ازم پرسیدی. چرا عکس باباجون رو زدن اینجا؟؟؟منم بهت گفتم بخاطر اینکه باباجون رفته توی آسمونها پیش خدا،تو هم گفتی: رفته بود بیرون غذا بگیره حواسش نبود .ماشین بهش زد.؟؟؟چرا حواسش نبود؟؟؟

و با حالت ناراحت هرچند دقیقه یکبار میگفتی: چرا رفته تو آسمونها؟ از آسمونها ما رو میبینه؟؟چرا پیش ما نموند رفت پیش خدا؟؟؟

و چند شب بعد توی خونه ب بابا گفتی: باباجون ب من ی باتری داده بود شماازم گرفتی،((من اصلا یادم نیست کی این اتفاق افتاده ولی خودت چند بار برام تعریف کردی.))

وقتی عکسهای موبایل رو نگاه میکنی ب هر کس میرسی اسمش رو میگی ولی وقتی ب عکس باباجون میرسی،هرچی ازت میپرسم عکس کیه؟ جواب نمیدی و با ناراحتی سرت رو پایین میاندازی.

امیدوارم خدا روح پاک باباجون رو قرین لطف و رحمت خودش قرار بده.برای شادی روحش یک صلوات لطفا.... 




[ موضوع : خاطرات سال 1394]
تاريخ : يکشنبه 21 تير 1394 | 1:59 AM | نویسنده : fariba |

سلام عسلم.مثل همیشه شرمنده بابت تاخیر 

از وقتی دانشگاه میرم حسابی وقتم پرشده و فرصت نکردم ب وبلاگت بیام و از شیرینکاریها و شیرین زبونیهات بنویسم.امروز 3 سال و 7 ماه و 12 روزه شدی.یه پسر خوشگل و عاقل.وروجکم کم کم داره بزرگ میشه.واااای ک توی این مدتک نتونستم بیام چقدر بزرگتر شدی و چ حرفهای با نمکی زدی ، ک مامان فرصت نکرد بیاد و بنویسه.واقعا شرمندم گلکم.

عکس بالا برای چند روز پیش هست.ی مدت تا میبینی میخوام ازت عکس بگیرم ادا در میاری ، زبون درمیاری، نمک میریزی و میخندی و تقریبا همه عکسها رو خراب میکنی.چندتا از عکسهای این مدت ک نبودیم .....

عکس بالا نشانگر نهایت شیطنت شماست شب قبل از امتحان مامان،

من ی دقیقه رفتم اشپزخانه و برگشتم دیدم.وروجک داره درس میخونه.حالا اینکه موقع امتحانا چ با من کردی بمااااند ک بعدا ب حسابت میرسمچشمکخنده

خونه مریمی بودیم،دیدم صدات نمیاد،دنبالت گشتم دیدم توی اتاق دایی جون نشستی و یواشکی داری با تبلتش بازی میکنیزبان

مسافرت مشهد فروردین 94 با بابایی توی شهربازی.

 

ودیگرعکسها......

اگر تو نبودی من بی دلیل ترین اتفاق زمین بودم

تو هستی و من محکم ترین بهانه خلقت شدم




[ موضوع : خاطرات سال 1394]
تاريخ : يکشنبه 21 تير 1394 | 1:06 AM | نویسنده : fariba |

 

خبر دارم ...

که در فردای فرداها

بهاربهترینی هست ...

دری را می‌گشایی

پشت آن ، درهای دیگر هم ...

خبر دارم ...

گشوده می‌شود آن آخرین در هم ...

بهاری پشت آن در

لحظه‌ها را می‌ شمارد باز ...

و هر قفلی کلیدی تازه دارد باز ...

من از دیروزهای رفته دانستم ...

که در امروز ما

تقدیر فردا آفرینی هست ...

خبر دارم ...

بهار بهترینی هست ........

 به تقویم ها اعتمادی نیست ، اگر تحولی در دل و زندگیت روی داد مبارک است ، راز نو شدن را باید دانست وگرنه بهار یک فصل تکراریست!

سال 1394 مبارک.با آرزوی شادی و بهترین اتفاق ها...




[ موضوع : سال نو مبارک ]
تاريخ : دوشنبه 3 فروردين 1394 | 3:10 AM | نویسنده : fariba |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 21 صفحه بعد