از تو برای تو مینویسم...

Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

در گذرگاه زمان.گردش خاطره ها.خیمه شب بازی دهر.با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد.عشقها می میرند،رنگهارنگ دگر میگیرند.

و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ....دست ناخورده بجا میمانند.

زندگی را برایت زیبا میسرایم ولحظه های تکراری و بیقرارش را مرور نمیکنم.روزهایت به رنگ ترانه های پرشکوه بهاری بادوامواج پرخروش آینده درسازآرامش وجودت ساکت و خاموش باد.

امید آنکه همواره در اوج خوشی باشی




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 15 فروردين 1396 | 2:51 PM | نویسنده : fariba |

**گفتن کلمات : بابا - به به - دد - آما (مامان) - دایی - دادا

*نانای کردن  با تغییر ریتم اهنگ

*دست دستی کردن

*سر زدن

*بوس کردن (با دهان باز به لپ مامان میچسبی)

*دست دادن

*از نه ماهگی دستت به دیوار میگیری و می ایستی و راه میری اما بدون تکیه گاه بعد از دو ثانیه ایستادن میفتی که کم کم داره زمان تنها ایستادنت بیشتر میشه.

*وقت خوشحالی جیغ میکشی و غنج میزنی با صدای بلند

*دوست داری با داداشی خوراکی بخوری مخصوصا شیر نی دار

*دیروز برای اولین بار موفق شدی با نی آبمیوه بخوری

می نویـــسم

برای " تـــــو " که بخــوانی

که بـدانی

دوست داشتنت برای من بی انتهاست
 




[ موضوع : خاطرات سال 1396]
تاريخ : يکشنبه 13 فروردين 1396 | 2:27 AM | نویسنده : fariba |

امروز محمد با خوشحالی بهم گفت: مامان فهمیدم خدا چطور دندون شیری ادم ها رو درست کرده. من هم ازش خواستم برام توضیح بده که پسرک اینگونه توضیح داد::: خدا خاک برداشته باهاش دندون درست کرده. بعد خاک برداشته باهاش شیر درست کرده ریخته توی دندون که زود بیفته😳😳 

از وقتی که فهمیده دندونهای شیری میفتن و بجاش دندون دائم درمیاد، رفته توی فکر و بیشتر وقتها درباره اش حرف میزنه. دوست داره یکی که میفته بجاش دربیاد و بعدش دندون بعدیش بیفته.

محمد من هر شب مسواک میزنه و مراقب دندوناش هست.

من برای هر کاری دلیل دارم

جز خیره ماندن به تو...🌹




[ موضوع : عاشقانه های پدر و پسر, خاطرات سال 1396]
تاريخ : يکشنبه 13 فروردين 1396 | 2:13 AM | نویسنده : fariba |

محمد من عاشق شیر پاستوریزه است. اگه سه تا بطری شیر هم توی یخچال باشه تاشب تموم میکنه. 

روزی که فهمید امیر هم میتونه شیر پاستوریزه بخوره خیلی ذوق کرد وبا خوشحالی رفت یه لیوان شیر برای امیر ریخت و با محبت تمام به داداشش شیر داد. امیر هم با لذت شیر خورد.

داشتن شما دوتا❤️❤️

یعنی بروند به جهنم تمام نداشتن ها...

عکس 96/1/6




[ موضوع : خاطرات سال 1396]
تاريخ : يکشنبه 13 فروردين 1396 | 2:00 AM | نویسنده : fariba |

سامان کوچولو پسر عمه ناهید ***پنجم دیماه ۱۳۹۵ 

عکسهای دیگه سامان جون تا امروز..

 شیدا جون دختر عمه هما *** 7فروردین 1395  

عکسهای دیگه شیدا جون تا امروز

و این هم عکس دوتا خوشگلا باهم




[ موضوع : خاطرات سال 94-96]
تاريخ : شنبه 5 فروردين 1396 | 3:39 AM | نویسنده : fariba |

نازنینم سلام 

دوباره مامان تنبل شروع کرد به نوشتن😢 

واااای که چقدر بابت تاخیرم معذرت میخوام گلم. ولی بهم حق بده که این مدت خیلی درگیر بودم. الان ساعت سه نیمه شب هست امشب پنجم فروردین ماه ۱۳۹۶ . و من بعد از مدتها شروع میکنم به نوشتن برای پسرک .مادرم نوشتن وبلاگ فرصت لازم داره که متاسفانه من این مدت درگیر بودم و فرصت لازم رو‌نداشتم. دانشگاه رفتن و پاس کردن درسها با دوتا پسر بچه شیطون خیلی سخته.البته من هم خیلی سهل انگاری کردم که حتی خبر بارداری و بدنیا اومدن جوجه دوممون رو هم توی وبلاگت نزاشتم. شرمندتم پسری

شهریورماه سال ۱۳۹۴خدا بهم قشنگترین هدیه تولد رو داد و فهمیدم که قراره برای بار دوم طعم شیرین مادرشدن رو بچشم.شما گل پسر هم وقتی فهمیدی نی نی توی راه داریم خیلی خیلی خوشحال شدی و آرزو میکردی که خدا بهت برادر بده که همونجور که دوست داشتی شد و در تاریخ ۲۶ فروردین ماه ۱۳۹۵ امیرحسین کوچولو بدنیا اومد و خانواده شاد ما چهارنفره شد😍😍😍😍

 

 

 




[ موضوع : خاطرات سال 94-96]
تاريخ : شنبه 5 فروردين 1396 | 3:05 AM | نویسنده : fariba |

بچه هامون مسافرند💔💔💔 حتما بخونید 💔💔💔
یه روزی میاد که جای خالیشون تو اتاق بد جور حس میشه ..
یه روزی میاد که دلتون برای صداش تنگ بشه ..
یه روزی میاد که آرزو کنی بغلش کنی .. 
یه روزی میاد که دلت برا ریخت و پا شاش تنگ میشه..
یه روزی میاد که دوست داری تا صبح پیشت بخوابه و 
تو بوش کنی و تا صبح نگاش کنی..
اونوقت میگی ..
چه زود بزرگ شد..
اونوقت میگی ..
چقدر عجله داشتم برا بزرگ شدنش ..
اونوقت میگی کاش کوچیک بود..
اونوقت میگی ..
اگه کوچیک بود ..
بیشتر بغلش میکردم ..
بیشتر میبوسیدمش ..
بیشتر باهاش  بازی میکردم ..
میذاشتم گاهی تو تخت من بخوابه ..
اون وقتی که صدام میکرد و من سرم تو دنیای مجازی بود..
نمیگفتم ، مگه نمیبینی دستم بنده ..
اونوقت که دنیای مجازی رو همه دنیام کردم ..
نمیدونستم همه دنیام داره از تنهایی کارتون میبینه ..
نمیدونستم همه دنیام دلش میخاد باهاش بازی کنم ..
نمیدونستم همه دنیام ، دنیاش منم ..
نمیدونستم همه دنیام تو فصل پاییز دلش میخاد رو برگهای خشک پا بزاره و بدوئه. .
من به خاطر دنیای مجازی و تکنولوژی دنیای کودکی بچم رو ازش گرفتم ..
کاش هنوز بچه بود ..
امروز دستش رو میگرفتم و 
باهم روی برگهای خشک ..
قدم میزدیم ..
اون میگفت :مامان ..
من میگفتم : جاااانم..
.
.
اشک نریز .. 
اون اینجاست ..
هنوز بچه هست ..
بلند شو و برو دنیای کودکیش رو ..
زنده کن ..💖💖💖💖💖💖




[ موضوع : زنگ تفریح***]
تاريخ : شنبه 14 آذر 1394 | 5:31 AM | نویسنده : fariba |

تقدیم به فرزندم

زود بزرگ نشو مادر. کودکیت را بی حساب می خواهم و در پناهش جوانیم را !

زود بزرگ نشو فرزندم

قهقهه بزن ، جیغ بکش ، گریه کن ، لوس شو ، بچگی کن ، ولی زود بزرگ نشو تمام هستی ام .

آرام آرام پیش برو ، آن سوی سن وسال هیچ خبری نیست گلم. هرچه جلوتر می روی همه چیز تـندتر از تو قدم بر می دارد. حالا هنوز دنیا به پای تو نمی رسد از پاکی . الهی هرگز هم قدمش نشوی هرگز! همیشه از دنیای ما آدم بزرگ ها جلوتر باش ، یک قدم ، دو قدم ، ولی زود بزرگ نشو مادر.

آرام آرام پیش برو گلم. آنجا که عمر وزن می گیرد دنیا به قدری سبک می شود که هیچ هیجانی برای پیمودنش نخواهی داشت.

آن سوی سن و سال خبری نیست . کودکی کن ، از ته دل بخند به اداهای ما که برای خنداندنت دلقک میشویم ، بزرگ که شدی از نگاه دلقک ها گریه ات می گیرد می دانم .
عزیزترینم، فرزندم، من مادرت هستم...
هیچ کس مرا مجبور به مادری نکرد،
من به اختیار مادر شدم تا بدانم معنی بیخوابیهای شبانه را،
تا بیاموزم پنهان کردن درد را پشت حجمی از سکوت؛
تا بدانم حجم یک لبخندکودکانه ات میتواند معجزه زندگی دوباره ام باشد؛
من نه بهشت می خواهم نه آسمان و نه زمین،
بهشت من زمین من و زندگیم نفس های آرام کودکی توست؛
من هیچ نمیخواهم هیچ،
هیچ روزی به من تعلق ندارد،همه ساعتها و ثانیه های من تویی
 ومن دست کودکیت را میگیرم تابه فردای انسانیت برسانم که این رسالت من است
 بر تو وهیچ منتی ازمن بر تو وارد نیست که من با اختیار به عشق تو را به این دنیا آورده ام.




[ موضوع : دلنوشته های مادر برای تو]
تاريخ : دوشنبه 26 مرداد 1394 | 11:48 PM | نویسنده : fariba |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

فقط برای پسرم....




ادامه مطلب

[ موضوع : خاطرات سال 1394]
تاريخ : يکشنبه 21 تير 1394 | 2:33 AM | نویسنده : fariba |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 21 صفحه بعد